تبلیغات
امام علی علیه السلام (تبارک الله احسن الخالقین) - علی(ع) از زبان اهل سنت
چهارشنبه 3 شهریور 1389

علی(ع) از زبان اهل سنت

   نوشته شده توسط: s gh    

در رمله او را یافتم: شهری کوچک در سرزمین فلسطین. حوالی سال 303 بود و از شروع خلافت آل عباس سال‎ها می‎گذشت. گفته بودند مصر را ترک کرده و به شام رفته است، به دمشق. با این که مصر سرزمین خوبی بود و جلسات و فعالیت‎های علمی در آنجا رونق داشت، نمی‎دانستم چطور شده که مصر را رها نموده بود؟ و حالا چگونه از رمله سر درآورده؟ آن هم با بدنی مجروح و روحی خسته. می‎خواستم از او بپرسم که در دمشق چه بر سر او آورده‎اند؟


در رمله او را یافتم: شهری کوچک در سرزمین فلسطین. حوالی سال 303 بود و از شروع خلافت آل عباس سال‎ها می‎گذشت. گفته بودند مصر را ترک کرده و به شام رفته است، به دمشق. با این که مصر سرزمین خوبی بود و جلسات و فعالیت‎های علمی در آنجا رونق داشت، نمی‎دانستم چطور شده که مصر را رها نموده بود؟ و حالا چگونه از رمله سر درآورده؟ آن هم با بدنی مجروح و روحی خسته. می‎خواستم از او بپرسم که در دمشق چه بر سر او آورده‎اند؟

هنگامی که وارد اتاق شدم، پیرمرد را دیدم که در بستر نشسته و محاسن سفیدش را شانه می‎کند ... او را می‎شناختم. روزگاری در مصر در جلسات علمیش شرکت کرده بودم و از همان زمان شیفته حقیقت‎جویی و روحیه محکم و استوارش شده بودم. نمی‎دانم مرا به یاد آورد یا نه ولی بسیار اکرامم نمود... . هنگامی که سخن می‎گفت به سوی پنجره کوچک اتاق می‎نگریست و سال‎های درخشان گذشته به سرعت از جلوی چشمانش می‎گذشت.
می‎گفت که فکر نمی‎کرده این مردم چنین در جهالت خود پافشاری کنند. با خود گفته بود که این شامی‎ها از فضائل علی (علیه السلام) بی‎خبرند و اگر بدانند که پیامبر چه‎ها در فضائل او گفته است، حتماً دیگر نسبت به او در دل کینه نخواهند انباشت... ولی افسوس ... .
- «سرنوشت من در دمشق رقم خورده بود. در آنجا ناآگاهان کینه‎ورز نسبت به علی علیه السلام فراوان بودند. من کتاب خصائص امیرالمؤمنین علی را نوشتم تا شاید خداوند آنان را بر اثر این کتاب هدایت کند.» (2)  
گفتم: «آیا در رفتار و گفتارشان تغییری ایجاد شد؟ یا این که آن احادیث را نمی‎پذیرفتند؟»
لبخند تلخی زد و گفت: «کتاب به قدری محکم و مستند بود، که کسی توان مقابله با آن را نداشت. هر حدیثی با ذکر تمامی روات مستقیماً به صحابه می‎رسید. اصحابی که سخن را از لبان پیامبر شنیده بودند و مورد اعتماد همه علمای مسلمان قرار داشتند. ولی این شامیان تاب تحمل آن سخنان نورانی را نداشتند. گوششان نمی‎توانست بشنود و سینه‎هایشان قفل بود. مخصوصاً درباره معاویه هیچ اهانتی را نمی‎پذیرفتند.»
گفتم: «چه اهانتی؟! مگر در کتابت درباره معاویه چه نوشته بودید؟»
گفت: «می‎خواهی عینا برایت نقل کنم؟»
من مشتاق بودم بشنوم. خواست کتابش را از گوشه اتاق بیاورم. کتاب را در دست گرفت و پس از کمی تورق نفسی کشید و شروع به ذکر راویان حدیث کرد، تا این که گفت: «... از حنظله بن خویلد که می‎گوید: نزد معاویه بودم (در جنگ صفین) دو نفر، سر بریده عمار یاسر را آوردند و با یکدیگر نزاع می‎کردند و هر کدام می‎گفت: من او را کشتم. عبدالله بن عمرو العاص (آنجا بود) گفت: یکی از شما باید برای دیگری خود را از این لکه ننگ پاک کند، چون از رسول خدا شنیدم که فرمود: گروه ستمگر سرکش او را خواهند کشت.» (3)

من متعجب شدم. پرسیدم: «آیا این احادیث را مردم شام رد می‎کردند؟»
گفت: «نمی‎توانستند چنین کنند. سندش قوی است و فقط از یک شخص نقل نشده است. از چند طریق احادیث مشابهی وجود دارد، که من در کتابم آورده‎ام.» ... نفس عمیقی کشید و ادامه داد: «این همه ماجرا نبود، بلکه فضائل و ستایش‎های بزرگی که پیامبر از امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) داشته است، به قدری برایشان غیرقابل تحمل بود که من گاهی شک می‎کردم که برخی توانسته باشند کتاب را تا به انتها بخوانند. می‎گفتند تو که کتابی در خصائص علی نوشته‎ای ... چرا کتابی هم در فضائل معاویه نمی‎نویسی؟»
گفتم : «چه پاسخی دادید؟ مگر چنین احادیثی وجود دارد؟»
گفت: «آنها می‎خواستند من هم مانند خیلی‎های دیگر از پیش خودم نعوذبالله حدیث ببافم. والله که چنین کاری از عهده من خارج بود. من مسلمانم و می‎خواهم تسلیم امر پیامبرم باشم نه آن که به او دروغ ببندم. اگر چنین کاری می‎کردم چگونه در روز حشر به چهره سید و مولایم می‎نگرستم ...» بغض توان ادامه سخن را از او گرفت. ولی به سختی ادامه داد: «به ایشان گفتم که درباره معاویه چه بگویم جز این حدیث که پیامبر فرمود: خدایا هرگز شکمش را سیر مکن. (4)  ... آنها تاب تحمل این سخن را نداشتند و به من حمله‎ور شدند ... .» دیگر نتوانست ادامه دهد و بغضش ترکید.
تعصب و جمود، این مردمان را به موجوداتی تبدیل کرده بود که بسیار از انسانیت فاصله گرفته بودند. آنها پس از پافشاری نسائی در سخنش او را به طرز وحشیانه‎ای به کتک گرفته و زمینگیرش کرده بودند. با خود زمزمه کردم: ان تحسب انّ اکثرهم یسمعون او یعقلون، ان هم إلّا کالأنعام بل هم اضلّ سبیلا. (5)
آیه را شنید و با چشم‎های اشک آلودش لبخندی زد.
برای این که موضوع را عوض کنم، گفتم: «بیشتر از کتاب خصائص امیرالمؤمنین علی برایم بگویید.»
خوشحال شد و گفت: «این احادیث به قدری گسترده و گوناگون‎اند که نمی‎دانم از کجایش شروع کنم و کدام را برایت نقل کنم ... می‎دانی که منزلت علی(علیه السلام) از نظر پیامبر در مقایسه با دیگران چگونه بوده است؟»
گفتم: «برایم بگویید.»
شروع به خواندن کرد: «ابی عبیده می‎گوید: خیبر در محاصره ما بود، ابوبکر پرچم را گرفت، ولی پیروزی نصیبش نشد، فردا عمر پرچم را گرفت، وی نیز برگشت و باز پیروزی نصیبش نشد، مردم در آن روز به رنج و سختی گرفتار بودند. پس رسول خدا صلی الله علیه (و آله) و سلم فرمود:
فردا پرچمم را به دست مردی می‎سپارم که خدا و رسولش را دوست دارد و خدا و رسول هم او را دوست دارند، وی برنمی‎گردد مگر آن که پیروزی نصیبش شود.

ما شب با آرامش خاطر خوابیدیم با این امید که فردا روز پیروزی است، پس صبح فردا، پیامبر خدا نماز گزاردند و بعد از نماز برخاستند و پرچم را طلبیدند و مردم در صف‎هایشان بودند. هیچ کس از یاران خاص رسول خدا نبود جز آن که امیدوار بود پرچم به او سپرده شود. پس علی بن ابی طالب(علیه السلام) را فرا خواند در حالی که او چشم درد داشت. بر چشمش دست مالید  و پرچم را به دست او سپرد و خداوند فتح و پیروزی را نصیب وی کرد.(6)  ... می‎خواهی باز هم بشنوی؟ می‎دانی که پیامبر نسبت امیرالمؤمنین علی(علیه السلام)  را با خود چگونه می‎دانست؟»
گفتم: «مگر علی، پسرعموی ایشان نبود؟»
  گفت: «برادر! علی برادر پیامبر خدا بود. بارها او را به عنوان برادر نام می‎برد و همواره می‎گفت علی از من است و من از علیم و او ولی و پیشوای هر مؤمنی بعد از من است. (7) خود امیرالمؤمنین علی ]علیه السلام[ هم این موضوع را گفته است؛ گوش کن: ابو سلیمان جُهَنی می‎گوید: شنیدم علی بر فراز منبر فرمود: من بنده خدا، برادر رسول خدا صلی الله علیه (و آله) و سلم هستم هیچ کس غیر از من این ادعا را نمی‎کند جز آن که دروغگوی افترا زننده است. مردی با ریشخند گفت: من بنده خدا و برادر رسول خدا هستم! در این هنگام گلویش گرفت و خفه شد، پس برگرفته (و از مجلس بیرونش بردند. )»(8)
خندید... و من هم همراه او خندیدم. ادامه داد: «رابطه برادری علی با رسول الله یک رابطه خاص بود. چنانکه پیامبر بارها به او می‎فرماید: ای علی، تو برای من به منزله هارون برای موسی هستی، جز آن که پیغمبری پس از من نخواهد بود.  این سخن  از طرق مختلف از پیامبر نقل شده است، که من 20 طریق را در کتابم آورده‎ام.»(9)
گفتم: «اگر منزلت علی(علیه السلام) نسبت به پیامبر مثل هارون به موسی باشد، پس همانطور که هارون جانشین موسی بود، علی نیز بهترین جانشین برای پیامبر به حساب می‎آید. آیا پیامبر هیچگاه به این موضوع اشاره فرموده است؟»
چشمانش درخشید و با خوشحالی گفت: «بله، بله، بارها او را مولا و ولی مؤمنان پس از خود معرفی کرده بود... .»
با هیجان پرسیدم: «واقعاً؟! مرا از شنیدن آن احادیث محروم نکنید.»
گفت: «پیامبر پیش از آن که علی را به عنوان مولای پس از خود معرفی کند، خانواده خود را همسنگ و همتراز کتاب خدا قرار می‎دهد. زید بن ارقم می‎گوید: چون رسول خدا صلی الله علیه (و آله) از حجة الوداع بازگشت در غدیر خم فرود آمد و دستور داد در آن مکان که درختانی بزرگ و پر شاخه بود، جاروب زنند سپس فرمود: گویی فرا خوانده شدم، پس اجابت کردم (کنایه از این که وفات من نزدیک است) من در میان شما دو چیز گرانبها(سنگین) می‎گذارم: یکی از دیگری بزرگتر است. کتاب خدا و عترت و اهل‎بیتم، پس بنگرید پس از من درباره آن دو چگونه رفتار می‎کنید. سپس فرمود: هر کس من ولی اویم پس علی ولی اوست. خداوندا، هر کس او را دوست دارد دوست بدار، و هر کس او را دشمن دارد دشمن دار. (10)  ... از طرق دیگری هم همین جمله من کنت مولاه فهذا علی مولاه نقل شده است.» پیرمرد نفسی تازه کرد و ادامه داد: «بنابراین علی هم پس از پیامبر مولای ماست... .»
در چشمانش درخشش خاصی دیده می‎شد. چهره‎اش سرخ شده و به هیجان آمده بود. بعد به حالتی که گویا ناگهان خشم و حزن بر او هجوم آورده باشد، گفت: «تو می‎دانی که با این وجود این امت پس از پیامبرشان با خانواده و چه کردند؛ و عزیزترین اعضای خانواده‎اش را  ... » سرفه امانش را برید.
من با چشمان متعجب به او خیره شده بودم. هیچ چیز نمی‎توانستم بگویم. جز این که به سرعت به طرفش رفتم و کمی آب در کاسه ریختم و به دستش دادم. با چشمان سرخش نگاهی به من انداخت و گفت: «این قوم نه تنها با برادرش علی بارها جنگیدند بلکه در نهایت او را کشتند، به نوه‎هایش نیز رحم نکردند: همین شامیان بودند که دو سید جوانان اهل بهشت(11)  را که رسول روی دو پای خود قرار می‎داد و می‎گفت:
خدایا، تو می‎دانی که من این دو را دوست دارم پس دوستشان بدار ...
(12)؛ یکی پس از دیگری ...» باز نتوانست حرفش را تمام کند.

مدتی طول کشید تا تعادل خود را باز یافت. کتابش را گشود و گفت: «فرزندان علی(علیه السلام)، فرزندان فاطمه هم هستند. فاطمه‎ای که پیامبر درباره‎اش فرمود:
فاطمه پاره‎ای از وجود من است. هر کس او را به خشم آورد مرا به خشم آورده است. »
(13)

پیرمرد با صدای گرفته ادامه داد: «پیش از آن که بر علی برادر پیامبر ستم‎ها روا دارند، نیز با پیامبر رفتار خوبی نداشتند: ابوبکر از پیامبر خدا اجازه حضور خواست. در این هنگام صدای دخترش عایشه را شنید که با صدای بلند به پیامبر می‎گفت: به خدا سوگند، می‎دانم علی نزد تو از پدرم محبوب‎تر است...  . »(14)
مدتی به سکوت گذشت. نمی‎دانستم چه بگویم. در دلم اندیشه‎های تازه‎ای شکل گرفته بود. پیرمرد کتابش را در کنار بستر گذاشت و چشمانش را بست. دست دراز کردم و کتاب را برداشتم . اولین حدیثی که به چشمم خورد آخرین شک را در دلم از بین برد: « انس بن مالک می‎گوید: نزد پیغمبر صلی الله علیه (و آله) پرنده‎ای(بریان شده) بود. حضرت دعا کرد و فرمود: خداوندا، محبوب‎ترین آفریده‎ات را نزد من فرست تا با من این پرنده را تناول کند. ابوبکر آمد، پیامبر وی را نپذیرفت، عمر آمد حضرت وی را نیز پذیرفت. و علی آمد و به او اجازه ورود داد.» دیگر مطمئن شده بودم. علی محبوب‎ترین آفریده نزد خدا بود. و این حدیث نشان می‎داد که او از دیگران محبوب‎تر بود. پس چرا مردم او را با این همه برتری و فضیلت بر دیگران، مولای خود پس از پیامبر قرار ندادند؟! چرا من کنت مولاه فهذا علی مولاه را فراموش کردند؟ چگونه می‎شود که امت یک پیامبر بر خانواده او چنین ظلم‎هایی روا دارند؟!! پیامبری که گفته بود ای مردم  برای رسالتم اجری نمی‎خواهم جز آن که به محبت و مودت با خانواده‎ام رفتار کنید.
«علی می‎فرماید: رسول صلی الله علیه (و آله) من را به یمن فرستاد، به ایشان گفتم: شما مرا به سوی قومی می‎فرستید که در میانشان قضاوت کنم، آنان سنشان از من بیشتر است. فرمود: به راستی که خداوند قلبت را هدایت می‎کند و زبانت را(بر حق) استوار می‎سازد. »(15)
آیا کسی که قلبش هدایت شده است، بیشتر سزاوار پیشوایی است یا دیگران؟! آیا فقط به این دلیل که سنش از بقیه قوم کمتر بوده باید او را از این مقام کنار گذاشت؟! اگر این دلیل کافی بود، پیامبر علی را به سوی قومی که مسن‎تر از او بودند، نمی‎فرستاد.
پیرمرد چشمانش را گشود و نگاهی به من کرد. احساس کردم دارد فکرم را می‎خواند و می‎دانم به چه می‎اندیشم. کتاب را خواست.
- «می‎دانی خداوند در کتابش درباره علی و خانواده‎اش چه نازل فرموده؟ ... پس بشنو: بنا به روایت هشام هنگامی که آیه « إنما یرید الله لیذهب عنکم الرّجس أهل البیت و یطهرکم تطهیرا»؛ (همانا خداوند می‎خواهد رجس و پلیدی را از شما اهل‎بیت ببرد و کاملا شما را پاک و منزه نماید) نازل شد، رسول خدا صلی الله علیه (و آله) ، علی و فاطمه و حسن و حسین را فراخواند و فرمود: خدایا، اینان اهل‎بیت من هستند. »(16)
چندی بعد از آن روز، پیرمرد فرزانه پس از سال‎ها تحقیق و فعالیت در جهت نشر احادیث نبوی به رحمت خدا رفت.
از آن زمان سال‎ها می‎گذرد و من هنوز در این اندیشه‎ام که اگر این امت درباره امیرالمؤمنین علی]علیه السلام[ آنطور که خدا و رسولش خواسته بودند، رفتار می‎کردند، چه خون‎ها که ریخته نمی‎شد و چه حقایق که پایمال نمی‎گشت.  
بعدها فهمیدم که برای حفظ آبروی اُمویان، ضرب و شتم نسایی را به خوارج نسبت داده‎اند. ولی واقعیت آن است که در آن عصر خوارج نهروان اقتدار و سلطه‎ای در دمشق نداشتند.

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر